ღ "تو بگو از غم تنهایی من " ღ |
|
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت22:49 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | چه غریبم اینجا.......
غریبه چرا قلبمو شکستی
گفتمش آغاز درد عشق چیست گفت آغازش سراسر بندگیست
گفتمش پایان آن را هم بگو
گفت پایان همه شرمندگیست
گفتمش درمان دردم را بگو
گفت درمانی ندارد بی دواست
گفتمش یک اندکی تسکین آن
گفت تسکینش همه سوز و فنا ست
+نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت21:9 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" |
| صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
درباره وبلاگ![]()
باشد که نه به اختیار امدیم نه با رغبت می مانیم و نه با رضایت میرویم در این گوی سر به هوا هیچ چیز مال هیچ کس نیست و هیچ تکیه گاهی نمی تواند پناهگاهی گردد می ماند ناب ترین و عمیق ترین حس زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن که شاید باعث فراموشی رنج عظیم بودن گردد .... نه از خاکم، نه از بادم نه در بندم، نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم نه از آتش، نه از سنگم نه از رومم، نه از زنگم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم چه غمگینم چه تنهایم نه پنهانم نه پیدایم نه آرامی به شب دارم نه امیدی به فردایم چه امیدی ... چه فردایی ... اگر خوشحال، اگر غمگین چه فرقی داره تنهایی...
نوشته هاي پيشين
|